سعدى

42

بوستان ( فارسى )

بر آن عرصه بر اسب ديدند شاه « 1 » * پياده دويدند يكسر سپاه به خدمت نهادند سر بر زمين * چو دريا شد از موج لشكر زمين 895 يكى گفتش از دوستان قديم * كه شب حاجبش « 2 » بود و روزش نديم رعيت چه نزلت « 3 » نهادند دوش * كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش شهنشه نيارست كردن حديث * كه بر وى چه آمد ز خبث خبيث هم آهسته سر برد پيش سرش * فرو گفت پنهان به گوش اندرش كسم پاى مرغى نياورد پيش * ولى دست خر رفت از اندازه بيش 900 بزرگان نشستند و خوان خواستند * بخوردند و مجلس بياراستند چو شور و طرب در نهاد آمدش * ز دهقان دوشينه ياد آمدش بفرمود و جستند و بستند سخت * بخوارى فكندند در پاى تخت سيه‌دل برآهخت شمشير تيز * ندانست بيچاره راه گريز « 4 » سر نااميدى برآورد « 5 » و گفت * نشايد شب گور در خانه خفت 905 نه تنها منت گفتم اى شهريار * كه برگشته بختى و بدروزگار چرا خشم بر من گرفتى و بس * منت پيش گفتم همه خلق پس « 6 » چو بيداد كردى توقع مدار * كه نامت بنيكى رود در ديار ور ايدون كه دشوارت آمد سخن * دگر هرچه دشوارت آيد مكن ترا چاره از ظلم برگشتنست * نه بيچارهء بيگنه كشتنست

--> ( 1 ) . ديدند و شاه . ( 2 ) . صاحبش . ( 3 ) . بر لب . بركت . ( 4 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين دو بيت الحاق شده . شمرد آن دم از زندگى آخرش * بگفت آنچه گرديد در خاطرش چو دانست كز خصم نتوان گريخت * همان جايگه تير تركش بريخت ( 5 ) . برآورد سر از دليرى . ( 6 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين ابيات نيز هست : ز نامهربانى كه در دور تست * همه عالم آوازهء جور تست نه من كردم از دست جورت نفير * كه خلقى ز خلقى يكى كشته گير عجب كز منت بر دل آمد درشت * بكش گر توانى همه خلق كشت وگر سخت آمد نكوهش ز من * بانصاف بيخ نكوهش بكن - بقيه از صفحهء قبل : اگر برنخيزد به آن مرده‌دل * كه خسبند ازو مردم آزرده‌دل همين پنج روزش تنعم بود * كه شاديش در رنج مردم بود